على اكبر دهخدا

823

امثال و حكم ( فارسى )

دل ناسپاسان بود پر هراس * ( بيزدان نبايد بدن ناسپاس . . . ) فردوسى . نظير : الشكر دين . دل نتوان داشت جاى قدس ملائك * تا بود از خبث آشيانه ديوان . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : ديو چو بيرون رود . . . ، شود . دل نخواسته عذر بسيار . نظير : ماهى را نميخواهى دمش را بگير . دل نزديك باشد . بعد مكانى در دوستى زيان و خلل نيارد . نظير : در آن قربى كه باشد قرب جانى * خلل كى افكند بعد مكانى . وحشى . بعد منزل نبود در سفر روحانى حافظ . با قرب نهان قرب عيان را نبود سنگ . قاآنى . دلو حاج ميرزا آقاسى است * ( . . . يكيش هميشه بالاست يكيش پائين . ) دل و گرز و بازو مرا يار بس * ( . . . نخواهم جز ايزد نگهدار كس . ) فردوسى . دل و مغز را دور دار از شتاب * خرد با شتاب اندر آيد بخواب . فردوسى . رجوع به : العجلة من الشيطان ، شود . دلو هميشه از چاه درست برنميايد . تمثل : عادت آن ناسپاسان در تو رست * نايدت هربار دلو از چه درست . مولوى . دلها ز خوى نيك ربايند نه زاستم * ( كس نيست بگيتى كه بر او شيفته نبود . . . ) فرخى دله از سفره قهر مىكند قحبه از رختخواب . دل هر ذره‌اى كه بشكافى * آفتابيش در ميان بينى . هاتف . نظير : اگر يك قطره را دل بر شكافى * برون آيد از او صد بحر صافى بهر جزوى ز خاك ار بنگرى راست * هزاران آدم اندر وى هويداست درون حبه‌اى صد خرمن آمد * جهانى در دل يك ارزن آمد بدان خردى كه آمد حبهء دل * خداوند دو عالمر است منزل . شبسترى . در هر سرى سريست . در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست . دل هركسى بر تنش پادشاست . * ( و گر تان همى سوى ايران هواست . . . ) فردوسى . نظير : هركس مختار خويش است . هركس مختار نفس خود است . دل هميشه شتابان رود بجانب راز * ( هميروم چو يكى پهلوان بسوى طلسم كه . . . ) رشيد ياسمى . دل هيچ مادر نماند بجاى * كه فرزند زو گشت خواهد جداى . فردوسى . ى . رجوع به : بتوان جگر بريد . . . ، شود . دلى آسان گذار از كشورى به * ( رفيقى نيك يار از لشكرى به . . . ) ويس و رامين . رجوع به : سخت ميگيرد جهان . . . ، شود .